|
به یادش
تقدیم به کسی که نمی دانم در خاطرش می مانم یا برایش خاطره خواهم شد.
سلام.من نیره متولد ٢٣/٣/١٣۶٨.خوشحال می شم بهم نظر بدین.این وبلاگ دفترچه خاطزاتمه.دوست دارم بهم تو نوشتنش کمک کنین ۱۳٩٠/٧/۱٢ :: ٩:۱۸ ق.ظ :: نويسنده : نیره
رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود فتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را
با اشک های دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم
رفتم مگو ، مگو ، که چرا رفت ، ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده ی خموشی و ظلمت ، چو نور صبح
بیرون فتاده بود به یکباره راز ما
رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم ، که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله ی آتش زمن مگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
روحی مشوشم که شبی بی خبر زخویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان زکرده ها و پشیمان زگفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم
من پذیرفتم شکست خویش را پندهای عقل دور اندیش را من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتنم دل شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش گرچه تو تنهاتراز ما می روی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی برخوردهای سرد را ۱۳٩٠/٤/۱ :: ۸:٥٠ ق.ظ :: نويسنده : نیره
آرزو کردم که یک شب در سراب زندگی چون شراب کهنه ای نوشت کنم اما نشد نازنیم یاد
تو هرگز نرفت از خاطرم آمدم تا این سخن آویزه ی گوشت کنم اما نشد شعله شد تا به دل
خاکستر احساس تو لحظه ای رفتم که خاموشت کنم اما نشد بعد از آن نامهربانیهای بی
حد و حصر سعی کردم تا فراموشت کنم اما نشد.
***********************************************************
پروانه به شمع بوسه زدو بال و پرش سوخت بی چاره از این عشق فقط سوختن آموخت فرق منو پروانه در این است پروانه پرش سوخت ولی من جگرم سوخت من به مردی وفا نمودم و او پشت پا زد به عشق و امیدم هر چه دادم به او حلالش باد غیر از آن دل که مفت بخشیدم
دل من کودکی سبکسر بود خود ندانم چگونه رامش کرد او که می گفت دوستت دارم پس چرا زهر غم بجامش کرد
اگر از شهد آتشین لب من جرعه ای نوش کرد و شد سرمست حسرتم نیست زآنکه این لب را بوسه های نداده بسیار است
باز هم در نگاه خاموشم قصه های نگفته ای دارم باز هم چون به تن کنم جامه فتنه های نهفته ای دارم
باز هم می توان به گیسویم چنگی از روی عشق ومستی زد باز هم می توان در آغوشم پشت پا بر جهان هستی زد
باز هم می دود به دنبالم دیدگانی پر از امید و نیاز باز هم با هزار خواهش گنگ می دهندم بسوی خویش آواز
باز هم دارم آنچه را که شبی ریختم چون شراب در کامش دارم آن سینه را که او می گفت تکیه گاهیست بهر آلامش
زانچه دادم به او مرا غم نیست حسرت و اضطراب و ماتم نیست غیر از آن دل که پر نشد جایش بخدا چیز دیگرم کم نیست
کو دلم کو دلی که برد و نداد غارتم کرده، داد می خواهم دل خونین مرا چکار آید دلی آزاد و شاد می خواهم
دگرم آرزوی عشقی نیست بی دلان را چه آرزو باشد دل اگر بود باز می نالید که هنوزم نظر باو باشد
او که از من برید و ترکم کرد پس چرا پس نداد آن دل را وای بر من که مفت بخشیدم دل آشفته حال غافل را ۱۳٩٠/٢/٢٧ :: ۱٠:۳۱ ق.ظ :: نويسنده : نیره
زیباترین جمله ای که تا حالا شنیدین چیه>؟؟خوشحال میشم بهم بگین زیباترین جمله ای که من شنیدم این بود: بدترین دلتنگی آنست که پیش کسی که دوسش داری باشی و بدانی هرگز به او نمیرسی!!!!!!!!!!!!!!!!! شما چی؟؟؟؟؟؟؟/////
درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند / معنی کور شدن را گره ها می فهمند یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن / چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند . . . تو از دردی که افتادست بر جانم چه می دانی / دلم تنها تو را دارد ولی با او نمی مانی فقط یک لحظه آری با نگاهی اتفاق افتاد / چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی . . . ۱۳٩٠/٢/٢٦ :: ۱٠:٥۱ ق.ظ :: نويسنده : نیره
آهای...... با توام تو چشام نگاه کن! با این که میدونم چشام از یادت رفته... میدونم نمیخوای.. ولی برای لحظه ای یادت بیار روزهای خوب و پاک دوست داشتنمون رو... یادت بیار اولین باری رو که دست تو دست هم گذاشتیم.... دستام مثل همیشه سرد بودن.... یادت بیار....همون دستای که رهاشون کردی.... تو چشم چندین نفر بعد من خیره شدی؟! دست تو دست چند نفر بعد من گذاشتی؟! بدون این که دلیلشو بدونی......؟! فقط برای لحظه ای به یاد بیار خیره شدنها رو.... من رو.... نگاه های خالصانه ای که پر بود از عشق.... پر بود از یک هس غریب... که بعد تبدیل به نفرتش کردی آهای بی وفا... میدونی امروز چه روزیه؟ مطمئنم که نمیدونی یکی ازسخترین و بد ترین و فراموش نشدنی ترین روزی که....... مهم نیست... فقط دیگه نمیخوام اون روزا برگرده... دیـــــــــگه نمیخــــــــــوام بهت فکر کنم... یعنی همون کاری که تو خیلی وقته نمیکنی... تازه شدم مثل خودت... شبیه تو شدن برام ارزش داره.... ازت تشکر میکنم که کمکم کردی... برای این که بتونم فراموش کنم آنچه گذشت را... به یاد روزهایی که به عشق صادقانمون افتخار میکردم و حالا افتخار میکنم که هستــــــم.... به بودنم......بی آنکه تو باشی....... ۱۳٩٠/٢/٢٤ :: ۸:٢۳ ق.ظ :: نويسنده : نیره
سلام به همه.چند نفری ازم پرسیدن نظرم در مورد انتخاب دوست چیه؟ اول تاکید کنم من بخوام رابطه خودمو با کسی بهم بزنم برام از آب خوردن هم راحتره حتی شده خودمو جلوی چند نفری ضایع کنم.یا اینقدر رو اعصاب طرف راه میرم خودش حالش ازم بهم بخوره.شاید اخلاقم بد باشه ولی به نظرم دوستی که تو مشکلات پا پس بکشه دوست نیست. دوست خوب کسیه که اول از همه 2رو نباشه !
از تمام وجودش واست مایه بزاره ! هم موقع شادی کنارت باشه هم غم ! رازدارت باشه ! بهت خیانت نکنه ! بتونی روش حساب کنی ! سنگ صبورت باشه ! واقعا "دوست" باشه نه دشمن یا دوستِ ظاهری یا فقط دوستِ روزای شادی! و از همه مهمتر دروغگو نباشه
دوری و نزدیکی در نوسان است. اگر دوری به طــول انجامد ضعیف می شود ، و اگر تماس تداوم یابد به ابتذال کشیده می شود ، و تنها با بیم، امید، تزلزل، اضطراب، دیدار و پرهیز زنده و نیرومند می ماند. اما دوست داشتن با این حالات نا آشناست. دنیایش دنیایی دیگر است... ۱۳٩٠/٢/۱۸ :: ٢:۳٧ ب.ظ :: نويسنده : نیره
دلم می خواهد دوباره عاشق شوم و قلبم دوباره برای عشقی بریزد! اما این بار هرگز از احساسم با او سخن نخواهم گفت... این بار هرگز نخواهم گفت که بی او نمی توانم زندگی کنم. هیچ گاه اعتراف نخواهم کرد که شب ها که خواب است، در فکر من بیدار نشسته است. هیچ وقت نخواهم گفت که هر چه بشود، با اویم... دلم برای هیاهوی عاشقی و دویدن های سر قرار تنگ شده است. برای هدیه های گاه و بیگاه، نامه های عاشقانه، پیام های سرشار از محبت و امید و انگیزه هایی که از وجودم فوران می کردند... مرا چه شده است؟ چرا غمگینم؟ چرا نایی برای تلاش کردن در من نمانده است؟ این حق من نبود... دلم می خواهد دوباره به دانشگاه بروم و دانشجویی باشم با همان سن و سال و شور و حال! اما این بار دیگر هرگز به خاطر دیگری، از لحظات خوشم کم نخواهم کرد و هیچ گاه به جز خودم به شخص دیگری فکر نخواهم کرد. فقط خودم... دلم برای کلاس های عمومی و تخصصی و حل تمرین و امتحان تنگ شده... دوست داشتم باز به دوران مدرسه باز می گشتم! اما این بار به جای حرص خوردن های الکی سر درس صبح ها می رفتم با دوستانم بازی می کردم و موسیقی و خطاطی را ادامه می دادم و به خاطر درس همه چیز را تعطیل نمی کردم. دلم برای وسطی بازی کردن و اردو رفتن خیلی تنگ شده.... دلم می خواهد دوباره کودک باشم و برای این که موهای عروسکم بلند نمی شود غصه بخورم... برای این که او بزرگ نمی شود نگران باشم و همیشه برایش سهم شکلات و شیرینی در نظر بگیرم. دلم برای اسباب بازی هایم تنگ شده، برای اجاق گاز قرمزم، ماهیتابه زرد و قابلمه نارنجی.... اگه این بار کودک بشوم دیگر هرگز آرزو نخواهم کرد که خانوم بشوم، هیچ وقت دلم کفش زنانه نمی خواهد، دلم نمی خواهد به جای اسباب بازی با وسایل واقعی آشپزی کنم، دلم نمی خواهد بدون مامان خرید بروم و اصلا دلم نمی خواهد که بزرگ بشوم... دریغ و صدحیف که تمامی این ها رویاهایی بیش نیستند... واقعیت تلخ تر از آن است که با چند لحظه خیال پردازی بتوان آن را فراموش کرد.
|
درباره وبلاگ منوي اصلي موضوعات آرشيو وبلاگ مطالب اخير پيوندها نويسندگان صفحات وبلاگ |
|